فروردین 1389 - رگ نوشت های پودر سنگ
Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سایت فیلترشده

شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 24 فروردین ماه سال 1389
دل و خرابشده

هرچه می خواهم که دیگر نیایم و ننویسم 


اما باز هم 


دلم


برای این خرابشده


 تنگ


می شود 

جمعه 20 فروردین ماه سال 1389
SUN

Oh how I wish to go down with the sun
Sleeping
Weeping

With you....

چهارشنبه 18 فروردین ماه سال 1389
at fuck

دل زاد مرد

چرا که دل مرد


خانه ی ویران شده ام

و


تصمیمی برای تا ابد تنهایی





آ  ها  ی . .    تو که می گویی بی معرفت . . 

برو بده. . . 


این لحن وبلاگ نویسی یعنی دهنم گاییده شده.


مرگ را دارویی؟ هستی را پایانی؟  نیست...

لیک عذاب را پایانی و وعشق را وجودی و وفاداری را انسانیت نیست...


نمی دانستی؟ بدان...


نیک بدان...


سه شنبه 10 فروردین ماه سال 1389
بدون فکر بدون پیش نویس

Sweet little words made for silence not talk 
Young heart for love not heartache 
Dark hair for catching the wind 
Not to veil the sight of a cold world 

Kiss while your lips are still red 
While he's still silent 
Rest while bosom is still untouched, unveiled 
Hold another hand while the hand's still without a tool 
Drown into eyes while they're still blind 
Love while the night still hides the withering dawn 

First day of love never comes back 
A passionate hour's never a wasted one 
The violin, the poet's hand 
Every thawing heart plays your theme with care 

Kiss while your lips are still red 
While he's still silent 
Rest while bosom is still untouched, unveiled 
Hold another hand while the hand's still without a tool 
Drown into eyes while they're still blind 
Love while the night still hides the withering dawn 


Kiss while your lips are still red 
While he's still silent 
Rest while bosom is still untouched, unveiled 
Hold another hand while the hand's still without a tool 
Drown into eyes while they're still blind 
Love while the night still hides the withering dawnLove while the night still hides the withering dawn


دوشنبه 9 فروردین ماه سال 1389
خو ن بها


نمی دانم بهای این دلی را که می سوزانی


عمری را که زهر میکنی


خوابی را که از چشمانم ربوده ای



می دانی؟!


یکشنبه 8 فروردین ماه سال 1389
سیگار

پایین که می رود 

تصور اینکه دارد سلول هایم را تک تک میکشد

لذت بخش است


اندیشیدن به اینده ای که شاید حتی یک لحظه از بودنم در ان کاسته شود


لذت بخش است


باز هم نمی دانم عشق است یا نفرت!


نفرت از خودم

عشق به تو


عشق به مردن!


نمی دانم چه مرگم است... 


دوست دارم همراه با دود سیگار در فضا محو می شدم


و نباشم...

اصلا نباشم


هیچ کس نیست.


تنها میروم

یک پاکت کنت مشکی

یک فندک

سه هزار و پانصد تومن

تا نخ اخر 

همراه هر نخ می سوزم و دود می شوم

اما لعنت...

تمام نمیشود این جان لعنتی...

...

یک بسته آدامس که بوی سیگار ندهی

خانه

باز هم غذا نمی خورم

وبلاگ

ضعف شدید ناشی از غذا نخوردن چند روزه از پا درم می اورد

خواب

اما مگر این اشوب ها آرام می شوند

مگر این دل ارام میگیرد؟

مگر از توی کثافت خبری می شود؟

لعنت به تو

لعنت به من

یکشنبه 8 فروردین ماه سال 1389
چیست این؟!




نمیدانم این حس غریب چیست؟ دلواپسیست شاید؟ نفرت است؟ یا دوست داشتن؟



هم دلم می خواهد ببندمت به فحش و ناسزا و مشت و لگد و چند سیلی آبدار که بر گونه هایت بر جای بوسه هایم می زنم. محکم.


هم دلم می خواهد در اغوشت کشم. سخت.

و ببوسم  چشم هایت را...


 و سر بر آغوشت زار زنم شاید وقتی گرمای نفس هایت را می بویم...



کس نمی داند چیست این دیوانگی؟ چیست این؟!



کجاست او که خطابم می کرد:   میم من


یکشنبه 8 فروردین ماه سال 1389
عنوانش را خودت انتخواب کن

حالت خوبه؟
 مال من که نیست... اصلا خوب نیست ... کاش تو بهتر باشی... کاش دستان من هم با رنگ ها اشنا بودند.. شاید مرحمی می بود. 

کجایی؟ پیدایت نمیکنم... خانه ی تو تنها جایی است که آشناست... و صاحب خانه تنها کسی که می داند چه می گویم.... 


انگار با تمام شدن دوران دبیرستان به یک باره عمر هم به پایان رسید و از ان پس چون مردگانی از گور برخاسته فقط در گورستان میگردیم... 


خیلی خوش بینانه است که به ان کرکس ها بگوییم مرغان مهاجر!


 شاید این دل هایی که اینچنین بی تابی میکنند زنده به گورند! 


شاید هنوز زنده ایم!

 و در جنگ با مرگ تدریجی .. دلگیر از مردگان.. خسته از کرکس ها ... در ارزوی اسمان ...


 و به خدا همین ارزویی که هنوز می تپد زنده نگاهمان داشته...


 همین ارزویی که این روز ها دست نیافتنی می نماید!


 برای گنجشکی... کلاغی... یا حتی فرشته ای! فرقی نمیکند... پرنده که باشی زخم که بر بال داشته باشی... نمی توانی بپری... 


مگر تیماری... مگر دستی از سر یاری...

شنبه 7 فروردین ماه سال 1389
خواهش من



لطفا یکی چند ماهی کامنت های من را تایید نکنید.


 ممنونتون می شم.



شنبه 7 فروردین ماه سال 1389
صدای حقیقت

گویی بازهم این صدای اذان است که بی تابم میکند و مرا می کشاند


پ.ن: چه خوب که نیستی


پ.ن: بی شک حقیقت اذان از نقاب تو دل نشین تر است

شنبه 7 فروردین ماه سال 1389
دقیقا یک سال

دقیقا یک سال پیش از دلی زاده شدم


خانه ای ساختم بر پشت بگذاشتم و چونان کولیان رفتم و درنوردیدم و دیدم


و این یک سال ... این زمان بی پدر و مادر دل زاد عاشق را سنگ کرد


و عشق


و عشق چنان مرا برد تا لمس فلسفه ی سوسک 


که پودر شدم


با هرچه عشق و دل بستگی خانه ام را وداع گفتم 


و با هرچه امید که توانستم از کف کوچه پس کوچه های متعفن وجودم جارو کنم 


به اینجا امدم.


سلام. من پودر سنگ هستم. 


و هیچ نیستم.

شنبه 7 فروردین ماه سال 1389
کشتمش

دستانم را دور گردن لطیف  و نازکش حلقه می کنم، نفس های آخرش در دستان من می میرند...


در چشمانم زل زده بود حسی غریب از نگاهش بیرون می ریخت... اما از تپش قصاوت چشم هایم زبانش بند می امد.


گلوی عشق بیچاره را آنقدر محکم می فشردم که هنوز آرنجم درد می کند ، و این درد قلم را از دستانم می اندازد.


ولی...  ارزشش را داشت...  راحت شدم...  دیگر می توانم آزاد باشم و آزاد زندگی کنم...



درد دستانم نفسم را می برد.

شنبه 7 فروردین ماه سال 1389
عهد نامه

این ادم ها نقاب به صورت می زنند 


و تو عاشق نقابشان می شوی


عقیده ام بر این بود که بی نقاب باید زندگی کرد


به خاطر باورم مرا کس خل پنداشتند


من باز هم بی نقاب می مانم 


اما دیگر عاشق نمی شوم

Check Page Rank of any web site pages instantly:
This free page rank checking tool is powered by Page Rank Checker service