حالت خوبه؟
مال من که نیست... اصلا خوب نیست ... کاش تو بهتر باشی... کاش دستان من هم با رنگ ها اشنا بودند.. شاید مرحمی می بود.
کجایی؟ پیدایت نمیکنم... خانه ی تو تنها جایی است که آشناست... و صاحب خانه تنها کسی که می داند چه می گویم....
انگار با تمام شدن دوران دبیرستان به یک باره عمر هم به پایان رسید و از ان پس چون مردگانی از گور برخاسته فقط در گورستان میگردیم...
خیلی خوش بینانه است که به ان کرکس ها بگوییم مرغان مهاجر!
شاید این دل هایی که اینچنین بی تابی میکنند زنده به گورند!
شاید هنوز زنده ایم!
و در جنگ با مرگ تدریجی .. دلگیر از مردگان.. خسته از کرکس ها ... در ارزوی اسمان ...
و به خدا همین ارزویی که هنوز می تپد زنده نگاهمان داشته...
همین ارزویی که این روز ها دست نیافتنی می نماید!
برای گنجشکی... کلاغی... یا حتی فرشته ای! فرقی نمیکند... پرنده که باشی زخم که بر بال داشته باشی... نمی توانی بپری...
مگر تیماری... مگر دستی از سر یاری...