رگ نوشت های پودر سنگ
Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سایت فیلترشده

درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 17 دی ماه سال 1390
من از تو دورم

من از تو دورم و تو به من نزدیک

من از تو گریزان و تو مراقب من


من دل تو را می شکنم 

و تو وقتی خیلی زیاده می روم گاه گوشمالیم می دهی


من از تو گله می کنم

و تو با من مهربانی 


من چنان زندگی می کنم گویی که نیستی

و تو چنان هوایم را داری گویی که فقط مرا داری


آه خدایا


تو چه خدایی هستی و

من چه بنده ای؟؟!!!!


بی شک من بندگی نمی کنم


ولی تو چه خوب خدایی می کنی



شنبه 3 دی ماه سال 1390
w . c


جوی اب سر انجام تمام گفتنی هاست


و سنگ توالت سر انجام تمام خوردنی ها

شنبه 3 دی ماه سال 1390
دریا

برهنه شو

روحت را

حتی سنگ دلت

را 

برهنه کن


بگذار

در دریا

غرق شوی


این تنها راه نجات است


شنبه 3 دی ماه سال 1390
راز خوشبختی


لب دریا ایستادن و نگاه کردن همین چیز هارا هم دارد.


برهنه شو و به اعماق دریا برو


این راز خوشبختی است

شنبه 3 دی ماه سال 1390
دوراهی

دو راهی

اساس تشکیل و شروع زندگی است


از لحظه ای که یک اسپرم بودیم

و هنوز نبودیم

و قبل از آن

از همان ادم و حوا

خوب یادم می آید

آنجا هم دو را هی بود

یا کمی قبل تر از حوا

کسی که سجده نکرد ...

و از همان دوراهی اول هم همین شکل بود

مثل نقاشی تو

و همین بود که امروز دشمنی قسم خورده داریم

شنبه 3 دی ماه سال 1390
مادر



مادر...


و


میشود پهلوی مادری را شکست؟ و فرزندی را بین در و دیوار کشت؟


میشود فرزندی را... نه... تمام فرزند های مادری را بی گناه سر برید؟


می شود؟


می شود اخرین دلخوشی مادری را



به ناحق 

از جور 6 میلیاد دیو

در زندان انداخت؟

چند سال؟ یک سال؟ ده سال؟ صد سال؟  هزار سال؟

نه... بیشتر... ما خیلی بی رحمیم


مادر ... مادر... ما تورا و فرزندت را فراموش کرده ایم... 


ما... همین من و ما دیوار های غیبت را آجر می چینیم و فریاد میزنیم... مهدی بیا...

شنبه 3 دی ماه سال 1390
سکوت

می گفت"من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است"

می گویم:

سنگینی آن سکوت چه پر و بال ها که نشکسته و چه و قلم ها که خرد نکرده و چه راه ها که نیمه تمام نگذاشته است!

سکوت...

تنها وکیل مدافع حقیقت و راستی است و تنها پاداش خوب بودن 

و تنها دوستی که انسان ها ی انسان دارند همین سکوت بی مروت است! همین سکوتی که ... نمیدانم روح را خنج میزند... یا صیغل میدهد...!

مرثیه خود بودن است

زبان درازی نادان مرثیه است

و سکوت انسان هم مرثیه

اشک و لبخند و قهقهه و هق هق فرقی نمیکند... هرکدام مرثیه ای هستند که برای یک گوشه ی خلقت سروده شده اند

یکشنبه 20 آذر ماه سال 1390
روز خوب من

امروز چه روزی بود!


روز شنیدن دروغ های بزرگ

قسم های دروغ


روز بر ملا شدن حقیقت های تلخ

و چه ناباورانه تلخ


امروز چه روزی بود!


روز سخت جنگ و دعوا

اهانت های ناموسی


امروز روز شناخت بود


امروز روز شروع یک عملیات نجات بود

با جراهت های عمقی

مرگ میر بالای عاطفه

امروز روز تصویب آزادی پرواز بود


امروز پرنده ی اسیر 

برای رهایی از دام

از اشتباه


تلاش های زیادی کرد


و هرچند که ناتمام! 

اما...


روحش پر کشید


هرچند که

 لبه های اهنین استخوان هایش را همچنان می فشارند

 گوشت زیادی از بدنش تکه شده

بالهایش شکسته اند

و پرهایش در خون سرخ شده

اما...


گویی فقط تصمیم قطعی برای رهایی

روحش را آزاد کرد


امروز چه روزی بود؟


روزی که تصمیم طلاق 

به تصویب خانواده ها رسید.


پ.ن: امروز روز خیلی خوبی بود. خدارو شکر


پ.ن: برایم دعا کنید.


شنبه 30 مهر ماه سال 1390
دوستای قدیمی

سلام 

"نقاب" یا همون صابر خودمون


uncreated عزیز


خانه ی نیلوفر (خاطرات یک پروانه ی مرده)



کجایید شما؟؟!؟!! مدت هاست که دنبالتان می گردم. نشانی.... آدرسی.... خبری... من بسیار دل تنگتانم. 


شنبه 30 مهر ماه سال 1390
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


یادته می گفتی پس کو کارگاه؟ تا کی مغازه داری و فروشندگی؟!؟ 

پس ماشین چی؟ دفتر شرکت چی؟ 

می گفتی اگه داداشم بیاد تحقیق و ببینه تو یه فروشنده ای نمیشه!!! گفتی ... یه دلیل تلخ دیگه هم داشتی...


گسست... 


حالا من یه کارگاه دارم و یه ماشین و یه دفتر وسط شهر...


و یه به اسطلاح زن که ول کرده و رفته خونه باباش!!! 


چرا؟؟!!!


چون روزی که با من ازدواج کرده من یه مغازه داشتم! و دیگه ندارم... 

چون از ماشین من بدش می اد...


حالا منم و هفتاد ملیون دیه! آره دیه ی روح مرده ی خودم که باید بپردازم به قاتلم تحت عنوان

 مهریه



حالا ... 




شنبه 30 مهر ماه سال 1390
برای فردا

مدتی است که باید بدی هایت را دسته بندی کنم

مشکلاتم با تو را


اما مگر می توانم


سخت است


سخت است


سخت



پ ن: باشد برای فردا   (باز هم)

جمعه 29 مهر ماه سال 1390
زنده یاد حسین پناهی
پنجشنبه 28 مهر ماه سال 1390
یادته؟
پنجشنبه 28 مهر ماه سال 1390
طلاق

باکی نیست از تنهایی از بحث های هر روزه از اتفاقات ناگوار متوالی


حراسی نیست از نا مردی ها

از پشت خنجر خوردن ها

از نارفیقی ها

دل شکستن ها


اما عجیب می ترسم از دروغ ها و دو رنگی ها


طلاق 

فقط جدا شدن نیست

بحث ها و دعواهای متوالی و لحظه به لحظه است 

نه فقط با اوکه جدا می شود از تو

با خودت

با اطرافیانت

با زندگیت


علم امروز می گوید طلاق 10 سال ادم را پیر می کند


من می گویم 


رنجی که سینه ام را می فشرد عظیم تر از آن است که از این انگشتان لرزان من خارج شود


پنجشنبه 28 مهر ماه سال 1390
باور

فرقی نمی کند باور کنیم یا نکنیم،

اتفاقات بد هم می افتند


اما فرق می کند چقدر به خدا ایمان داشته باشیم که بدانیم پشت هر چیز خیری است

چهارشنبه 27 مهر ماه سال 1390
وفادار ترین زن ها
وفادارترین زن ها نه موطلایی ها هستند، نه مو خرمایی ها و  
 نه مو مشکی ها  
بلکه مو خاکستری ها هستند 
!
چارلی چاپلین
چهارشنبه 27 مهر ماه سال 1390
هنوز

هنوز هم هستی بابا . مطمئنم که هستی

اما هنوز هم دوستم داری؟ هنوز هم می تونم صدات کنم "بابا"

هنوز هم من را راه میدی؟ 


جز تو هیچ کسی را ندارم


اگر برانیم از درت هیچ جایی ندارم ، هیچ کسی را هم ندارم. 

اینجا و امروز خیلی به تو نیاز دارم


می دانم که خیلی بی معرفتی است که وقت نیازم یاد تو می افتم. 


اما این را هم میدانم که تو همیشه به یاد منی


وای بر من...


مرا ببخش.

چهارشنبه 27 مهر ماه سال 1390
lonely

بعضی وقت ها باید تنها بشیم تا یادمون بیاد یه کسی را داریم که هیچوقت تنهامون نمی ذاره.

ما آدما فراموش کاریم. 


طلاق حس خیلی بدیه. درد بزرگیه. گفتنی نیست. امیدوارم که هرگز حرفامو نفهمید. 

بیش از هر چیز به یک دوست نیاز دارم. 

و این در حالی هست که هیچ کس نیست. 


جز او که همیشه هست و ما غافلیم از بودنش


تنهایم. خیلی تنها. به کمک نیاز دارم. و فریاد دادخواهیم را هیچ کس از پشت لبخندم نمیبیند.


جز او که همیشه میدید و می دانست و من فراموشش کرده بودم.



سه شنبه 26 مهر ماه سال 1390
FIRST LOVE

First day of love never comes back

A passionate hours never a wasted one

The violin, the poet's hand

Every thawing heart plays your theme with care


روز اول عشق  هرگز باز نمیگردد
ساعت پرشور ، هرگز هدر نرفته


سه شنبه 26 مهر ماه سال 1390
زمان

دیروز گزینشی بود که برای آگهی استخدام دادم: همه آمدند و رفتند. فرم ها را که نگاه کردم: 66-67-68.... 

دلم ریخت!!!! دیگر من از اینها جوانتر نیستم!!! چه زود گذشت!!!

سه شنبه 26 مهر ماه سال 1390
جنسیت اشتباه



جنسیت آدمارو از ازل اشتباه نامگذاری کردند مردو زن!

اصلش اینه:

مرد و نامرد
سه شنبه 26 مهر ماه سال 1390
ازدواج

ازدواج مثل چتر نجاته، 


اگه درست نباشه 

هیچ راهی برای جبرانش نیست! 


و اگه درست باشه 

لذت پرواز را زندگی می کنی...

سه شنبه 26 مهر ماه سال 1390
اعتراف   اشتباه   تاوان


من اشتباه کردم
فکر می کردم که جدایی از تو گرچه غیر ممکن، اما منطقی هست فقط و فقط به خاطر اختلاف سن!!! 
من اشتباه کردم
چون فکر کردم که بزرگتر ها و خانواده ها بهترین و درست ترین تصمیم را می گیرند!!!
من اشتباه کردم
چون فکر کردم که عشق یک اشتباست
من اشتباه کردم
چون فکر کردم که می تونم تورا فراموش کنم
من اشتباه کردم
چون فکر کردم که تو هم می تونی منو فراموش کنی
من اشتباه می کردم
چون فکر کردم اگه برم هم تو خوشبخت تری هم من
من اشتباه کردم
چون از خودم نپرسیدم: مگه چند سال زنده ای؟؟  
من اشتباه کردم 
چون اشتباه فکر کردم
من اشتباه کردم
چون مشورت کردم و منطق دیگری را بر باور خودم چیره کردم
من اشتباه کردم 
و تمام مسئولیت اشتباهم به عهده ی خودم است
.
.
.
من اشتباه کردم و تاوان این اشتباه هق هق شبهای من و تو بود

دوشنبه 4 مهر ماه سال 1390
استباه من


ازدواج=اشتباه

یا

ازدواج من = اشتباه

یا

اشتباه من= ازدواج


خسته ام

و به کمک نیاز دارم

یکشنبه 26 دی ماه سال 1389
یادگرفت امروز من


شنبه 25 دی ماه سال 1389
من و مردمان

مرا به خیر شما امید نیست


شما را به خدا

                    شر مرسانید

پنجشنبه 23 دی ماه سال 1389
صبر

انتظار که شعله میگیرید

زمان فلج میشود

دستم سوخت اما عقربه های این ساعت مچی تکان نمی خورند

پنجشنبه 23 دی ماه سال 1389
متن دزدی

لفبا از پ ، و ، ل شروع میشه ،بابا دیگه آب نمیده چون اداره آب و فاضلاب آب رو قطع کرده ،دهقان فداکار پیر شده و دنبال چندر غاز مستمری از این اداره میره تو اون اداره، مرغا هورمون خوردن وخروس شدن، خروسا مامانی شدن برای مرغا عشوه میان و ناز میکنن، سن ازدواج مرغا بالا رفته دیگه تخم نمی کنند،چوپان دروغگو عزیز شده و کلی طرفدار داره، شنگول و منگول بزرگ شدن و گرگ شدن. مامانشونم دو سه روزیه رفته تایلند گیساشو ببافه، دارا و سارا رفتن فرانسه کبابی باز کردن، کوکب خانم رفته یه ماکروفر سامسونگ خریده و دیگه حوصله مهمونداری رو نداره و جواب تلفن رو هم نمیده، کبری موهاشو مش کرده و تصمیم گرفته دماغشو عمل کنه، روباه و کلاغ دستشون تو یه کاسست، حسنک گوسفنداشو فروخته و پیکان خریده مسافرکشی می‌کنه، آرش کمانگیر معتاد شده و دیگه سنگ هم نمی تونه پرت کنه، شیرین، خسرو و فرهاد رو پیچونده و با دوست پسرش رفته اسکی، رستم و اسفندیار اسباشونو فروختن و موتور خریدن میرن کیف قاپی،پتروس از بس با دوست دختراش چت کرده انگشت درد گرفته و دیگه نمی تونه انگشتشو بکنه تو سوراخ سد، خانواده آقای هاشمی دیگه بنزین ندارن برن مسافرت در ضمن دل خوشی هم از راه و سفر ندارن چون آخرین باری که تو راه گوشت کبابی خریدن چوپان دروغگو گوشت خر بهشون فروخته

پنجشنبه 23 دی ماه سال 1389
انتخاب...

به من می گوید:

""- من این همه درس خوندم حتما باید سر کار برم...

-من با استاد های خوبم کلاس خصوصی می گیرم

-من با دوستام زیاد بیرون میرم(بعضی وقت ها شب هم می مونم خونه دوستام)

-من کلاس های ورزشی زیاد میرم

-دلیلی نداره که من جزئیات زندگی و دوستامو برات بگم""


به تو میگویم:

اصلا تو شوهر می خوای واسه چی؟!؟!



پ.ن. : این دوران نامزدی هم بعضی وقت ها خیلی خوبه ها...

پنجشنبه 23 دی ماه سال 1389
دلواپس


صبح می شود

و یک اس ام اس از تو می رسد:

" من امروز نمیتونم ببینمت"


قرار یک هفته ای را با چند کلمه بر هم میزنی و حتی زحمت زنگ زدن هم به خودت نمی دهی.


پنجشنبه 23 دی ماه سال 1389
واپسین تنهایی

واپسین تنهایی را جشن میگیرم 

تو را از خود راندم و برای خوشبختیت دعا کردم و صدقه دادم  و خون کردم 

دعایم چه زود برآورده شد و تو رفتی به دنبال خوشبختی و دیگر حتی 

یادی هم نیست... 

پاسخی هم نیست....

 و خود اینجا دگر باره باید به تنهایی بار سنگین تنهایی را به دوش بکشم و خفقان بغض را در گلویم خفه کنم

من رنج میبرم 

و گوشه ی دنج چهره ای آرام و مهربان مخفی میشوم .

تنها تو بودی که صداقت قلب و نگاهت را باور کردم

اشک هایم را کجا جاری کنم؟ یاد روزهای آخر قبل از سفر که در آغوش هم گریستیم

یاد شبهایی که تا صبح کنار بالینت عاشقانه اشک ریختم و می دانستم که رفتنی هستی

تو را راندم

 و خود وامندم



سه شنبه 14 دی ماه سال 1389
ازدواج

من شکستم... من تو را شکستم 

و رفتم

    رفتم با دیگری

                       به همین سادگی


من هم مثل تو باور نمی کنم


این من بودم که رفتم... با دیگری...

                                                   ؟؟؟!!!!

پنجشنبه 2 دی ماه سال 1389
معصومیت

دختری بیست و چند ساله 


که نقاشی می کشد

در خانه ای با پدر و مادر مهربانش زندگی می کند

مهندس است

 کار می کند

مهربان و خوش اخلاق و زیباست

و ظاهری اراسته و ساده دارد


تن فروشی می کند

و چه بی باک تن فروشی می کند

و چه حرفه ای تن فروشی می کند

دلم می سوزد

دلم عجیب می سوزد

دلم عجیب می سوزد

دلم عجیب می سوزد

پنجشنبه 2 دی ماه سال 1389
تجربیات تلخ

بزرگ شدن

نقاشی شدن نیست


بزرگ شدن یعنی که صفحه دلت بزرگ باشد

اما سفید سفید...

پنجشنبه 2 دی ماه سال 1389
هیچ و دیگر هیچ

گفت: مثل هدایت می نویسی... خوشم نمی آید


و دیگر ننوشتم...


......


رفت 

و من امده ام به شوق نوشتن

به دلگرمی دوستانم 

دوستان و همرازانی که هرگز ندیدمشان


اما عجیب که دلتنگشان هستم

جمعه 29 مرداد ماه سال 1389
Uncreated

کجایی؟ آدرسی ازت ندارم؟ گاهی که نه... همیشه دلم برای کامنت هایت تنگ است...

رد پایی برایم بگذار... اگر آمدی

سه شنبه 24 فروردین ماه سال 1389
دل و خرابشده

هرچه می خواهم که دیگر نیایم و ننویسم 


اما باز هم 


دلم


برای این خرابشده


 تنگ


می شود 

جمعه 20 فروردین ماه سال 1389
SUN

Oh how I wish to go down with the sun
Sleeping
Weeping

With you....

چهارشنبه 18 فروردین ماه سال 1389
at fuck

دل زاد مرد

چرا که دل مرد


خانه ی ویران شده ام

و


تصمیمی برای تا ابد تنهایی





آ  ها  ی . .    تو که می گویی بی معرفت . . 

برو بده. . . 


این لحن وبلاگ نویسی یعنی دهنم گاییده شده.


مرگ را دارویی؟ هستی را پایانی؟  نیست...

لیک عذاب را پایانی و وعشق را وجودی و وفاداری را انسانیت نیست...


نمی دانستی؟ بدان...


نیک بدان...


سه شنبه 10 فروردین ماه سال 1389
بدون فکر بدون پیش نویس

Sweet little words made for silence not talk 
Young heart for love not heartache 
Dark hair for catching the wind 
Not to veil the sight of a cold world 

Kiss while your lips are still red 
While he's still silent 
Rest while bosom is still untouched, unveiled 
Hold another hand while the hand's still without a tool 
Drown into eyes while they're still blind 
Love while the night still hides the withering dawn 

First day of love never comes back 
A passionate hour's never a wasted one 
The violin, the poet's hand 
Every thawing heart plays your theme with care 

Kiss while your lips are still red 
While he's still silent 
Rest while bosom is still untouched, unveiled 
Hold another hand while the hand's still without a tool 
Drown into eyes while they're still blind 
Love while the night still hides the withering dawn 


Kiss while your lips are still red 
While he's still silent 
Rest while bosom is still untouched, unveiled 
Hold another hand while the hand's still without a tool 
Drown into eyes while they're still blind 
Love while the night still hides the withering dawnLove while the night still hides the withering dawn


دوشنبه 9 فروردین ماه سال 1389
خو ن بها


نمی دانم بهای این دلی را که می سوزانی


عمری را که زهر میکنی


خوابی را که از چشمانم ربوده ای



می دانی؟!


یکشنبه 8 فروردین ماه سال 1389
سیگار

پایین که می رود 

تصور اینکه دارد سلول هایم را تک تک میکشد

لذت بخش است


اندیشیدن به اینده ای که شاید حتی یک لحظه از بودنم در ان کاسته شود


لذت بخش است


باز هم نمی دانم عشق است یا نفرت!


نفرت از خودم

عشق به تو


عشق به مردن!


نمی دانم چه مرگم است... 


دوست دارم همراه با دود سیگار در فضا محو می شدم


و نباشم...

اصلا نباشم


هیچ کس نیست.


تنها میروم

یک پاکت کنت مشکی

یک فندک

سه هزار و پانصد تومن

تا نخ اخر 

همراه هر نخ می سوزم و دود می شوم

اما لعنت...

تمام نمیشود این جان لعنتی...

...

یک بسته آدامس که بوی سیگار ندهی

خانه

باز هم غذا نمی خورم

وبلاگ

ضعف شدید ناشی از غذا نخوردن چند روزه از پا درم می اورد

خواب

اما مگر این اشوب ها آرام می شوند

مگر این دل ارام میگیرد؟

مگر از توی کثافت خبری می شود؟

لعنت به تو

لعنت به من

یکشنبه 8 فروردین ماه سال 1389
چیست این؟!




نمیدانم این حس غریب چیست؟ دلواپسیست شاید؟ نفرت است؟ یا دوست داشتن؟



هم دلم می خواهد ببندمت به فحش و ناسزا و مشت و لگد و چند سیلی آبدار که بر گونه هایت بر جای بوسه هایم می زنم. محکم.


هم دلم می خواهد در اغوشت کشم. سخت.

و ببوسم  چشم هایت را...


 و سر بر آغوشت زار زنم شاید وقتی گرمای نفس هایت را می بویم...



کس نمی داند چیست این دیوانگی؟ چیست این؟!



کجاست او که خطابم می کرد:   میم من


یکشنبه 8 فروردین ماه سال 1389
عنوانش را خودت انتخواب کن

حالت خوبه؟
 مال من که نیست... اصلا خوب نیست ... کاش تو بهتر باشی... کاش دستان من هم با رنگ ها اشنا بودند.. شاید مرحمی می بود. 

کجایی؟ پیدایت نمیکنم... خانه ی تو تنها جایی است که آشناست... و صاحب خانه تنها کسی که می داند چه می گویم.... 


انگار با تمام شدن دوران دبیرستان به یک باره عمر هم به پایان رسید و از ان پس چون مردگانی از گور برخاسته فقط در گورستان میگردیم... 


خیلی خوش بینانه است که به ان کرکس ها بگوییم مرغان مهاجر!


 شاید این دل هایی که اینچنین بی تابی میکنند زنده به گورند! 


شاید هنوز زنده ایم!

 و در جنگ با مرگ تدریجی .. دلگیر از مردگان.. خسته از کرکس ها ... در ارزوی اسمان ...


 و به خدا همین ارزویی که هنوز می تپد زنده نگاهمان داشته...


 همین ارزویی که این روز ها دست نیافتنی می نماید!


 برای گنجشکی... کلاغی... یا حتی فرشته ای! فرقی نمیکند... پرنده که باشی زخم که بر بال داشته باشی... نمی توانی بپری... 


مگر تیماری... مگر دستی از سر یاری...

شنبه 7 فروردین ماه سال 1389
خواهش من



لطفا یکی چند ماهی کامنت های من را تایید نکنید.


 ممنونتون می شم.



شنبه 7 فروردین ماه سال 1389
صدای حقیقت

گویی بازهم این صدای اذان است که بی تابم میکند و مرا می کشاند


پ.ن: چه خوب که نیستی


پ.ن: بی شک حقیقت اذان از نقاب تو دل نشین تر است

شنبه 7 فروردین ماه سال 1389
دقیقا یک سال

دقیقا یک سال پیش از دلی زاده شدم


خانه ای ساختم بر پشت بگذاشتم و چونان کولیان رفتم و درنوردیدم و دیدم


و این یک سال ... این زمان بی پدر و مادر دل زاد عاشق را سنگ کرد


و عشق


و عشق چنان مرا برد تا لمس فلسفه ی سوسک 


که پودر شدم


با هرچه عشق و دل بستگی خانه ام را وداع گفتم 


و با هرچه امید که توانستم از کف کوچه پس کوچه های متعفن وجودم جارو کنم 


به اینجا امدم.


سلام. من پودر سنگ هستم. 


و هیچ نیستم.

شنبه 7 فروردین ماه سال 1389
کشتمش

دستانم را دور گردن لطیف  و نازکش حلقه می کنم، نفس های آخرش در دستان من می میرند...


در چشمانم زل زده بود حسی غریب از نگاهش بیرون می ریخت... اما از تپش قصاوت چشم هایم زبانش بند می امد.


گلوی عشق بیچاره را آنقدر محکم می فشردم که هنوز آرنجم درد می کند ، و این درد قلم را از دستانم می اندازد.


ولی...  ارزشش را داشت...  راحت شدم...  دیگر می توانم آزاد باشم و آزاد زندگی کنم...



درد دستانم نفسم را می برد.

شنبه 7 فروردین ماه سال 1389
عهد نامه

این ادم ها نقاب به صورت می زنند 


و تو عاشق نقابشان می شوی


عقیده ام بر این بود که بی نقاب باید زندگی کرد


به خاطر باورم مرا کس خل پنداشتند


من باز هم بی نقاب می مانم 


اما دیگر عاشق نمی شوم

Check Page Rank of any web site pages instantly:
This free page rank checking tool is powered by Page Rank Checker service